چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387

امروز یکی از دوستام ازم خواست یه نامه اداری به انگلیسی براش بنویسم. حالا فکر کنین! نامه اداری نوشتن فارسیشم سخته چه برسه به انگلیسی . خلاصه از ساعت ۸ با چهار تا دیکشنری و بابیلون و .... نشستم به نوشتن ... از همسایه و خاله و عمو و عمه هم کمک گرفتم( شوخی ) و آخرش یه چیزی سمبل کردم تحویلش دادم. حالا نمی دونم چطور بود و اصلا اصول نامه نگاری رسمی توش رعایت شده بود یا نه.

آخه می دونین چیه اینا خیلی با شرکتای خاری سر و کار دارن و  انگلیسی بلد بودن از واجبات کاره. ما هم که می خوایم بریم از ایران فکر کردم چه بهتر که تو یه همچین شرکتی یه مدت کار کنم! ( منم که آخر متخصص و این حرفا ... اصلا کار این شرکت بدون من لنگه !!!)

خلاصه گفتم منو راه بده تو این شرکت ( دوستم  مدیر یه بخشی تو این شرکته )  منم توقع زیادی ندارم می خوام فقط کار یاد بگیرم.   اونم قول داد که یه فکری واسم بکنه . حالا غلط نکنم داشته امتحانم می کرده ببینه زبانم در چه حده .  اتفاقا هر دفعه که پرسیده زبانت چطوره گفتم perfect  عالی دیگه بهتر از این نمیشه

رو رو حال می کنین؟ کم نمیارم که ! بعدم گفتم که تو رو میذارم تو جیبم بابا. من از 8 سالگی کلاس زبان رفتم و از این حرفا ....

حالا خوبه بگه ماشالله این همه که تعریف می کردی این بود!!!  همه رو غلط غلوط نوشتی فرستادی .  بعدشم حتما میگه آیدا جون شما منگل تشریف داری که بعد از 13_14 سال زبان خوندن قد یه بچه 4 ساله هم سرت نمی شه!

منم میگم همینه که هست . ما همینقدر بلدیم میایم یاد می گیریم .نمی خوای هم نخوا . تمام کمپانی های خارجکی و ایرانکی ما رو  ، رو هوا می زنند ! ( ما اصلا دائره امعارف سیار هستیم. علم و دانش زیادی توی مخمان هست !)

خلاصه تا من باشم جلوی دوست و آشنا انقدر از خودم تعریف نکنم !  البته تا جایی که بلد بودم سعی کردما . کلی هم لغط قلمبه سلمبه تو نامه چپوندم اما خدا می دونه که چطور باشه .

حداقل یه زنگم نمی زنه بگه که گند زدی خیالم راحت شه . بعد بگه که آیدا جون من چون خیلی دوست دارم می خوام لطفی بهت بکنم شما بیا  ما آبدارچی  کم داریم!

ولی جدی جدی میدونین خیلیا حتی با لیسانس الان آبدارچین؟ شغل شریف و آبرومندیه به خدا . ایشالله یه مدت که کار کنم ممکنه پستم رو ارتقا بدن بشم  مدیر  آبدارچی ها !


آخر سر هم اضافه کنم که شوخی بود اینها و امیدوارم به کسی بر نخوره چون منظوری نداشتم .

دوشنبه 28 مرداد ماه سال 1387

چند روزی مسافرت بودم. دور از هیاهوی تهران تو یه جای فوق العاده قشنگ و دوست داشتنی . جایی که سالها بود ندیده بودمش و برام یاداور سالهای کودکی ام بود. خیلی احتیاج به این سفر داشتم . آشفته بودم و  سردرگم.

نمی دونم چرا همه فکر می کنن مشکلات خودشون خیلی بزرگه و مشکلات بقیه رو نمی بینن. برای خیلی از ما ها که توی این تهران بزرگ زندگی می کنیم زندگی دخترها تو شهرستانهای کوچیک حتی قابل تصور نیست.

من رفته بودم به جایی خیلی دور از تهران  با محیطی متفاوت و عجیب .  جایی که دختر ها اجازه ی هیچ نوع  کاری رو بدون اجازه پدر شون نداشتند. جایی که تا کلاس ۵ام درس خونده بودند و نمی ذاشتند بیشتر درس بخونند. جایی که هر چی خجالتی تر و ترسو تر می بودی بیشتر تشویقت می کردن و معتقد بودن دختر باید اینطوری باشه. مرد ها فقط دستور می دادن و زنها باید کلمه به کلمه اجرا می کردن.

خیلی وحشتناک بود . برای چند لحظه خودمو گذاشتم جای اون دختر های بیچاره و تازه فهمیدم که چقدر احمقم. گاهی لازمه آدم اینجور جا ها رو ببینه. جایی که آب و هوای فوق العاده ای داره و مناظری فوق العاده و مردمی متفاوت از همه افراد دور و برمون....

بچه که بودم با مامان بزرگم ۱ ماه می رفتم اونجا ...  ایندفعه که بعد سالها رفتم اونجا همبازی دوران کودکیمو دیدم . خیلی تغییر کرده بود و تونسته بود تو همین محیط افتضاح درس بخونه و  وکیل بشه و حالا هم کار می کنه و می خواد اگه بزارن ادامه تحصیل بده. آدم وقتی  اینجور افراد می بینه از خودش خجالت می کشه. اون کلی با خانوادش جنگیده بود تا تونسته بود راضیشون کنه که بره دانشگاه. اما بلخره رفته بود. اما ۲ تا از خواهراش ....

هر دو تا کلاس ۵ ام بیشتر نخوانده بودند و یکیشون یواشکی درس خوانده بود و ازاد امتحان داده بود و سیکل گرفته بود  و هر دو منتظر بودند که یک کور و کچلی پیدا شود تا بگیردشان تا تمام عمر  از بردگی پدر در آیند و برده و بنده اون بشند. یکیشون که ۳۵ سال رو شیرین داشت و  عملا ترشیده بحساب می آمد و بهم گفتند که امیدی به شوهر کردنش نیست از بس که بی زبون و مظلوم بود و حتی از من هم خجالت می کشید و در نمی آمد جلوم و جالب اینکه خوانوادش هم تشویقش می کردند.

خواهر وسطیه که حدود ۳۰ سالش بود تازه عقد کرده بود و چنان به شوهرش نگاه می کرد و از او می ترسید که انگار غول بی شاخ و دمی است که ارباب بی چون و چرای اوست.

خلاصه افتضاح من اگر در یک همچین جایی بدنیا می آمدم فکر کنم دیوانه می شدم. چقدر مردم  عجیب غریب بودند و جالب بود که اصلا فکر نمی کردند دختر های دیگر حق و حقوقی دارند و  مثل آنها نیستند.

اونها تمام عمر بی چون و چرا اول خدمت پدر می کنند و بعد خدمت شوهر  و  خیلی هم راضین چوون تو تمام عمرشون بجز اون ندیدند.

تازه به منم بخاطر نوع لباس پوشیدنم طوری نگاه می کردند انگار که آدم ندیدند!

اما در کل به آرامش رسیدم و الان روحیه ام خیلی تغییر کرده و  خوشحالم که به این سفر رفته ام.

چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387

این روزها روزای بدیه واسه من. خیلی سخت می گذره و روز به روز انگار بدتر میشه. یه بغض ته گلومو گرفته. دلم می خواد زودتر از اینجا دور بشم و به هدفم برسم. آدمای دور و برم عجیب شدن. شایدم من نمی تونم تحملشون کنم. نمی دونم اما صبرم خیلی زیاده ... می دونم یه روزی موفق می شم... گر  چه سخته ....

دیشب خواب دیدم موهای سرم ریخته بود و  یک چشمم رنگش تغییر کرده بود و روشن تر از همیشه بود  ولی اصلا احساس بدی نمی کردم. احساس می کردم دارم تغییر می کنم و امیدوار این احساسی که تو خواب بهم دست داد واقعا اتفاق بیفته و  همه چیز تغییر کنه و ورق برگرده.

نمی دونم دکترم می گه هر وقت پنچری بدون قرصای آهنتو یادت رفته بخوری ولی من با خودمم لج کردم و همه قرصامو ریختم تو آشغالا ...

پروژمم فردا باید بدم و کلی نگرانم. زودتر همه چیز تموم شه بره پی کارش.

برام دعا کنین.